باسمه تعالی
میلاد نور
باتوجه به میلاد گل نرجس دوباره شعر واقعه
زندگی حضرت ملیکه(نرجس)
ومیلاد امام عصر(عجل الله تعالی فرجه)
راتقدیم می دارم
بود شاهِ رومیان را دختری
دختری نه, آسمان را اختری
جدّ اوقیصر,ملیکه نامِ او
از تبار عیسویّون ,مامِ او
شام عقدش حجله ها افراختند
تختی از درّ ومرصّع ساختند
صف به صف ,خیلِ نصاری کف زنان
رومیان با نغمه وشادی کنان
در میان آن همه فریاد ودست
تخت وتاج وحجله ها درهم شکست
قامت بتهای دون شد سرنگون
زین مصیبت قومشان با قلبِ خون
قیصر اندر لرزه شد زین ماجرا
از کشیشان اینچنین آمد ندا
این نشان از انهدامِ دینِ ماست
این غروبِ فکرِ ما,آیین ماست
باز از نو محفلی آراستند
بر قضای جشنِ خود برخاستند
از قضا آن زلزله تکرار شد
حجله بشکست وفغان بسیار شد
شب شد و او بی خبر از لطفِ یار
دید یارِ خویش را اندر کنار
بلبل آن شب غمزه با گل کرده بود
در سبوی سینه ها مُل کرده بود
بودِ دلجویِ مسیحا می رسید
برملیکه لطفِ یکتا می رسید
خوابش آن شب گوشه ای بوداز بهشت
کز برایش حق به لوحِ دل نوشت
عیسی وشمعون ویارانِ صبور
منبری را ساختند از کوهِ نور
ناگهان شمسِ رخِ احمد رسید
از فروغش شعله بر جانش کشید
همرهانش,شمسِ مُلکِ لافتی
کوکبانِ وادیِ نور وهُدی
لعلِ لب را باز کرد آن نازنین
با مسیحا گفت حضرت اینچنین
آمدم تا وصلتی سامان کنم
دختِ شمعون را کنون مهمان کنم
در کنارش قرصِ ماهِ عسکری
جلوه می فرمود با صد سروری
غنچه ی لعلِ مسیحا باز شد
زین سعادت شکرِ او آغاز شد
گفت با شمعون چنین روحِ خدا
شد شرف از آنِ تو در دو سرا
صبر دیگر درتنش باقی نماند
پیشتر آمد نبی وخطبه خواند
عقد بست او راگلِ نیلوفری
بهرِ فرزندش امامِ عسکری
شب گذشت وعشقِ او در سوز وساز
در دلش غوغا از این بنهفته راز
از فراغِ رویِ دلبر زار شد
دختِ قیصر خسته وبیمار شد
هر طرف شد خانه اش پر از صلیب
دم به دم می آمد از هر سوطبیب
گفت قیصر دخترش را, آرزو
هر چه داری ای عزیزم,آی وگو
گفت:آن جمعِ مسلمان را زبند
گر رهانی ,گردم ایمن از گزند
تا که دربِ بند ها بگشوده شد
خاطرِ آن خسته دل آسوده شد
چارده شب از پسِ این ماجرا
گشت پیدا بهرِ درمانش دوا
باز در خوابش به شب غوغا فتاد
دیده اش بر چهره یِ زهرا فتاد
فاطمه خورشید ومریم ماهِ او
آسیه,کرّوبیان ,همراهِ او
خویش را انداخت در دامانِ دل
کرد خاکِ سینه را با گریه گِل
گفت کی بانو ,اسیرم من اسیر
فاطمه,خود از کنیزت دست گیر
گشت آرام از صدایی آشنا
ای ملیکه ,این تو واین راهِ ما
ذکرِحق را گفت واحمد را ستود
دید از بهرش بغل زهرا گشود
غم مخور,آن یارِ والا می رسد
نسخه یِ درمانِ دلها می رسد
آهویِ قلبش فتاده در کمند
شب به خوابش آمد آن سروِ بلند
جانِ پاکش بود در سوز وگداز
گفت تا کی باشدم هجران دراز
باملیکه گفت آن الگویِ عشق
صبر کن می آید آخر بویِ عشق
بعدِ چندی جدِّ تو سلطانِ روم
می کند سویِ مسلمانان هجوم
با کنیزان خویش را همراه کن
در مسیرِ حرکتش گمراه کن
اینچنین بنمود آن نیکو خصال
رو بسویِ کعبه اش بگشود بال
در لباسِ خادمین دختِ امیر
گشت با دستِ مسلمانان اسیر
باز هم دستِ خدا امداد کرد
کاروان را عازمِ بغداد کرد
جسرِ بغداد است وخیلی از کنیز
یک نفر تنها در آن میدان عزیز
پیش آمد قاصدِ زیبایِ عشق
یک ورق همراهش از دانایِ عشق
بُشر گفتا این پیامِ دلبر است
این سروشِ دلنوازِ سرور است
نامه رابگرفت آن بانویِ پاک
لاله ها رویید زاشکش رویِ خاک
سامرا را از قدومش,گل شکفت
کوکبِ حق پیشتر آمد وگفت
ای ملیکه,حق چسان دادت شرف
رهنمون کرده تو راسویِ هدف
گفت دانی وصفِ حال وقال را
قصّه ی عشقِ رسول وآل را
گفت خواهی اشرفی یا اشرفی!
آن یکی باقی وآن یک مصرفی
گفت مژده بِه که باشد با شرف
با امید وبا صفا وبا هدف
آن امامِ عشق لب را باز کرد
با بشارت دادنش اعجاز کرد
دستِ حق اینجا هویدا می شود
نوگلی از تو شکوفا می شود
این بشارت مایه یِ لبخندِ توست
پادشاهِ انس وجان فرزندِ توست
در ملیکه این خبر تأثیر کرد
عشق را با اشکِ خود تفسیر کرد
گفت از آن شب که بانویِ جهان
داده آن گل را به چشمانم نشان
هر شبم را در خیالش خفته ام
رازِ این دل را به دلبر گفته ام
نورِ حق باذکرِ شیرینی به لب
کرد خواهر را از این بابت طلب
ای حکیمه این گلِ یاسِ من است
مامِ پاکِ اشرف النّاسِ من است
درس آموزش تو آن خورشید را
واجبات وسنّت وتوحید را
از وصالش واله و مدهوش شد
بس نوازش کرد وهم آغوش شد
درسِ عشق وعاشقی آموختی
شعله یِ دینداریَش افروختی
کم به کم این واقعه تصویر شد
رمزِ رؤیایِ خوشش تعبیر شد
نک ملیکه چون گل نرگس شده
همسرِ ابنِ علی,نرجس شده
واقعه بگذشت وجان عالم گرفت
لیک از هجرِ پدر ماتم گرفت
خَلق,محوِ آن جمالِ انورش
تاجِ زیبایِ امامت برسرش
عمّه آمد گفت,ای خاتونِ من
نرجس ای نورِ دلِ مجنونِ من
می روم ترکِ حریمِ جان کنم
سویِ بیتِ خویشتن سامان کنم
ناگه آمد این صدا از سویِ دوست
عمّه جان اینجا بمان امشب ,نکوست
امشب اینجا وا شود گل,صبحدم
شور خیزد,نغمه خیزد از عدم
نوگلی پا می نهد در این جهان
کز حضورش می شود عالم جنان
او که احیا می شود از او زمین
او که می میرند از او مشرکین
با تعجّب گفت ای روح وروان
نیست در نرجس از این بابت نشان
غنچه یِ حضرت تبسّم ساز کرد
بهرِ عمّه کشفِ رمز و راز کرد
صبر کن آرامِ جان ها می رسد
مژده یِ روح وروان ها می رسد
کرده میلادِ ورا حیِّ حکیم
چون طلوعِ نورِ موسایِ کلیم
نور برمی خواست از آن کویِ طور
در عبادت جمعشان در بیتِ نور
رویِ نرجس گشت ناگه همچو بدر
گفت عمّه لب گشا باذکرِ قدر
در رحم می خواند با من قدر را
پیشه کردم با سلامش صبر را
ناگهان گردید نرجس ناپدید
لحظه ای بگذشت ودیدارش رسید
کودکی در سجده محوِ عشق و راز
نور می بارید از آن سروِ ناز
لعلِ ماهش ذکری از توحید داشت
بر مه وخورشیدِ حق تأیید داشت
آمد آن حقّی که حق حاصل کند
عزمِ او هر باطلی باطل کند
آمده بابِ نجاتِ خاکیان
همرهش روح القدس,افلاکیان
مظهرِ علم است وحلم وعدل وداد
حق به هر دل مهرِ پاکش را نهاد
اینک اینک گاهِ خوش عهدی شده
جلوه گر رویِ خوشِ مهدی شده
آیتِ آفاق گشته رویِ تو
ای تویی طاووسِ جنّت منتظَر
عالم وآدم به نامت مفتخر
کوکبِ رخشنده یِ عالم تویی
جلوه یِ پیغمبرِ خاتم تویی
بی قراری از تو می گیرد قرار
هرکجا گل می فشاند جایِ خار
نصرتِ دین با تو,ختم الاوصیاء
ای تو آقا بر تمامِ اولیاء
ای کشیده بال تا بالایِ عرش
یک نگاهی کن به دلداران به فرش
هر چه خوبی با تو کامل می شود
دولت عشق از تو حاصل می شود
چون برآری از پسِ پرده جمال
می شود هر جا بهشتی بی مثال
کعبه ای,من در طوافِ نامِ تو
من گرفتارم ولی در دامِ تو
ای همه عشق وهمه ایمانِ من
ای همه درد وهمه درمانِ من
ده امیدی ای امیدِ خستگان
یک نظر کن بر دل ودست وزبان
با قبول تحفه ام دم ساز کن
عقده از جانِ «مرصّع» باز کن
التماس دعا
ما را در سایت مرصع دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17